کد خبر: 464297
۰
۰
نسخه چاپی

پرچم‌هایی که هنوز خون را به یاد دارند

، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که جاده، رنگ خودش را پیدا کرد؛ نه رنگ خاکستری آسفالت، نه سفیدی کفش‌های زائران و نه سیاهی چادر زنانی که آرام‌آرام از نجف دل می‌کندند. پیش از آنکه خورشید از پشت نخل‌ها سر برآورد، سرخی پرچم‌هایی که در امتداد مسیر قد کشیده بودند، چشم را می‌گرفت؛ انگار شب، آخرین ستاره‌هایش را جمع کرده و به جای آن، صدها تکه سرخ بر فراز جاده آویخته بود.

باد آرام می‌وزید و پارچه‌ها، بی‌آنکه خسته شوند، با هر وزش جان می‌گرفتند. صدای برخوردشان با هوا، شبیه ورق خوردن کتابی قدیمی بود؛ کتابی که هر سال، میلیون‌ها نفر برای خواندن فصل تازه‌اش به این جاده می‌آیند.

راه را آغاز کردم. بوی خاکی که هنوز از خنکای سحر سیراب بود، با عطر هلِ چای موکب‌ها درهم می‌آمیخت. کمی آن‌سوتر، مردی با صدای گرفته فریاد می‌زد: «تفضل... چای...» و زنی عراقی، بی‌آنکه زبان مشترکی میانمان باشد، استکان داغ را در دستم گذاشت. گرمای شیشه، سرمای سحر را از انگشتانم گرفت و همان لحظه، پرچمی سرخ، سایه‌اش را روی صورتم انداخت.

چند عمود جلوتر، دختری را دیدم که قاب عکسی را محکم در آغوش گرفته بود. نه آن‌قدر بزرگ بود که نگاه‌ها را به خود جلب کند و نه آن‌قدر کوچک که در ازدحام گم شود. روسری مشکی‌اش را تا روی پیشانی کشیده بود و بند کیفش مدام از روی شانه‌اش سر می‌خورد. هر چند قدم یک‌بار، قاب را جابه‌جا می‌کرد؛ نه از خستگی، از ترس. انگار می‌ترسید اگر لحظه‌ای دستش شل شود، دوباره عزیزش را از دست بدهد.

کنارش راه افتادم. حرفی نزدیم. فقط صدای قدم‌ها بود و نوحه‌ای که از بلندگوی موکبی دوردست، آرام روی جاده می‌نشست.

باد تندتر شد. پرچم‌های سرخ، یک‌باره به رقص درآمدند؛ چنان که گویی هزاران دست، هم‌زمان آن‌ها را به آسمان بلند کرده‌اند. دختر ایستاد. نگاهش را از قاب عکس برداشت و به پرچم‌ها دوخت. لب‌هایش تکان خورد؛ بی‌صدا. بعد آرام گفت: «برادرم می‌گفت پرچم سرخ یعنی هنوز کار تمام نشده...»

نه نامی گفت و نه توضیحی داد. اما همان یک جمله، تمام مسیر را برایم عوض کرد.

از آن لحظه به بعد، دیگر هیچ پرچمی را مثل قبل ندیدم.

هر پرچم، انگار نامی داشت؛ نام جوانی که دیگر به خانه برنگشت، مادری که چشم‌انتظار ماند، کودکی که عکس پدرش را بوسید و زنی که میان شلوغی این جاده، قاب کوچکی را در آغوش گرفته بود.

راه ادامه داشت.

آفتاب بالا آمده بود و گرمایش از روی روسری و چادر می‌گذشت و روی پوست می‌نشست. گرد و خاک، آرام روی کفش‌ها می‌خوابید. گاهی باد، دانه‌های ریز شن را به صورت می‌پاشید و بعد دوباره بوی اسپندی که زنی کنار موکب دود کرده بود، همه چیز را پر می‌کرد.

در یکی از موکب‌ها، پیرزنی عراقی کنار دیگ برنج ایستاده بود. چین‌های صورتش، از هر نقشه‌ای دقیق‌تر، سال‌های رنج را نشان می‌داد. با لبخند، بشقابی در دستم گذاشت و پیش از آنکه بروم، گوشه چادرم را گرفت و به پرچم سرخی که بالای موکب بسته شده بود، اشاره کرد. چیزی به عربی گفت که همه واژه‌هایش را نفهمیدم؛ فقط «حسین» و «دم» را شنیدم. اما گاهی زبان، از ترجمه بی‌نیاز است. نگاهش می‌گفت این سرخی، فقط رنگ پارچه نیست؛ حافظه یک امت است.

چند کیلومتر بعد، دختر را دوباره دیدم. این بار کنار مادری جوان که دست دختر کوچکش را گرفته بود. کودک، چشم از پرچم‌ها برنمی‌داشت.

پرسید: «مامان، چرا همه‌شان قرمزند؟»

مادر مکثی کرد. شاید دنبال واژه‌ای می‌گشت که سنگینی تاریخ را روی شانه‌های کوچک دخترش نگذارد.

گفت: «چون هنوز یاد امام حسین علیه‌السلام زنده است.»

دخترک قانع شد یا نه، نمی‌دانم. اما دوباره سرش را بالا گرفت و تا جایی که گردنش اجازه می‌داد، پرچم‌ها را نگاه کرد. با خودم فکر کردم شاید سال‌ها بعد، همین تصویر نخستین چیزی باشد که از اربعین در ذهنش بماند؛ نه خستگی راه، نه تاول پاها، نه گرمای هوا؛ فقط آسمانی که با پرچم‌های سرخ پوشیده شده بود.

نزدیک غروب، باد دوباره جان گرفت.

صدای پارچه‌هایی که به میله‌ها می‌خوردند، میان همهمه جمعیت گم نمی‌شد. انگار هر کدام، جمله‌ای ناتمام را تکرار می‌کردند؛ جمله‌ای که از ظهر عاشورا آغاز شده و هنوز به پایان نرسیده است.

آن دختر دوباره کنارم بود. قاب عکس را مقابل صورتش گرفت. نور آخرین شعاع‌های خورشید روی شیشه قاب افتاده بود و چهره جوان داخل عکس را روشن کرده بود. نگاهش را از تصویر گرفت و به افق دوخت؛ همان افقی که پرچم‌های سرخ، یکی پس از دیگری، در آن محو می‌شدند.

دیگر از او چیزی نپرسیدم.

بعضی اندوه‌ها، با سؤال کوچک‌تر می‌شوند و بعضی دیگر، فقط باید در سکوت همراهی شوند.

هرچه به کربلا نزدیک‌تر می‌شدیم، بیشتر احساس می‌کردم این جاده فقط فاصله نجف تا حرم را کوتاه نمی‌کند؛ فاصله قرن‌ها را هم از میان برمی‌دارد. عاشورا دیگر یک واقعه دور نبود؛ در قدم‌های زنانی جریان داشت که با کودکانشان آمده بودند، در دست‌های مادربزرگ‌هایی که غذای زائران را می‌کشیدند، در اشک‌های دخترانی که قاب عکس عزیزانشان را تا کربلا آورده بودند و در پرچم‌هایی که بی‌وقفه در باد می‌رقصیدند.

آن روز فهمیدم خونخواهی، فریاد انتقام نیست؛ امانت‌داری از حقیقت است. یعنی نگذاری خون بی‌گناه، زیر گردوغبار فراموشی دفن شود. یعنی هر نسل، مشعل را از دست نسل پیش بگیرد و در این جاده، چند قدم دیگر پیش ببرد.

شب که فرود آمد، چراغ‌های موکب‌ها روشن شدند و پرچم‌های سرخ، زیر نور زرد چراغ‌ها، رنگ دیگری گرفتند؛ انگار از دل تاریکی می‌درخشیدند. سرم را بالا گرفتم. دیگر نمی‌توانستم تعدادشان را بشمارم.

فقط این را می‌دانستم که این جاده را عمودها به کربلا نمی‌رسانند؛ پرچم‌های سرخی می‌رسانند که هر کدام، روایت خونِ به‌ناحق‌ریخته‌ای را در دل خود حفظ کرده‌اند و با هر وزش باد، آرام در گوش تاریخ زمزمه می‌کنند: این راه هنوز ادامه دارد.

دبیرسرویس: #میثم_عربی

قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید