یادداشت مهمان، زینب کاظمی: هفته دوم یا سوم جنگ بود که زمزمهها شروع شد؛ شنیدیم آقای ظریف مقالهای در نشریه «فارن افرز» منتشر کرده که بوی عقبنشینی از مواضع و باز شدن تنگه را میداد. برای ما که در اوج قدرت جنگی بودیم و احساس میکردیم آمریکا زیر دستوپای هوافضای مقتدر و نیروهای مسلح ما له میشود، شنیدن این حرفها از زبان کسانی که خیانتشان در برجام برایمان محرز بود، تن و بدنمان را لرزاند. همان روزها شنیدیم تجمعی خودجوش جلوی وزارت خارجه در دفاع از «دیپلماسی اقتدار و انتقام ولیامر» شکل گرفته است. چند روزی با خانمها و خانوادههایمان به آنجا رفتیم؛ فضایی همفکر و دوستداشتنی بود. ما نمیخواستیم دستاوردهای این جنگ بدون انتقامِ حضرت آقا تمام شود و گفتمانِ ذلت و ضعف بر کشور غالب گردد.
حضور در آن فضا، جرقهای در ذهنمان زد: «پلاکاردنویسی». باید مطالبات و افکارمان را روی پلاکارد میآوردیم و دستمان میگرفتیم. موضوع را در همان گروه آشپزی مسجد مطرح کردم. چند نفر از خانمها همراهی کردند و یکیشان اصرار داشت که: «من بلدم روی مقوا بنویسم و کمکت میکنم.» خط خودم هم بد نبود. با هم رفتیم لوازمتحریر و مقوا خریدیم، اما وقتی رفیقمان دست به مقوا برد، تازه فهمیدم عجب استاد خطاطی در مسجد داشتیم که تا الان بیادعا مشغول آشپزی بود! از همانجا ایدهمان بزرگتر شد؛ چرا پلاکاردهای خوانا و زیبا ننویسیم تا شبها در تجمعات، به جای فقط پرچم گرداندن، حرفمان را صریح بزنیم؟ میخواستیم ذهن جامعه را بیدار کنیم تا جریانی نتواند کشور را به سمت آتشبس و تسلیم ببرد و میوه فتوحات ایران را کال بچیند؛ هرچند که متأسفانه در نهایت آن اتفاق افتاد...
روزهای اول کارمان ساده بود و روی مقوا مینوشتیم اما به مرور، یک جنس بامزه و طلقمانند در انبار پایگاه پیدا کردیم که میشد با الکل، ماژیک را از رویش پاک کرد. با توجه به سرعت بالای تحولات، دیدیم چه کاری است که مقوا هدر بدهیم؟ از همان طلقها استفاده کردیم تا بتوانیم جملات را مدام بهروز کنیم. جالب اینجا بود که فرمانده پایگاه میگفت: «یک روز دیدم دارند یکمشت از این طلقها را میریزند دور، گفتم نگهشان دارم در انباری، شاید روزی به درد بخورد!» باورش نمیشد همین ضایعات، شروع پلاکاردنویسی محله ما و شاید کل تهران باشد. این واقعاً لطف خدا بود که راهی جلویمان گذاشت تا نقشی هرچند کوچک در احقاق حقوق ملت و خواستههای امام برحقمان داشته باشیم.

تنفس مصنوعی به دشمنِ در حال مرگ است!
کارِ ما و آن پلاکاردنویسیها، پابه پای تهیه غذا برای رزمندهها در مسجد، همینطور ادامه داشت تا رسیدیم به آن شب تلخ؛ شبی که زمزمههای آتشبس به اوج رسید و بالاخره صبح روز بعدش، خبرِ رسمیاش اعلام شد...
صبح همان روز، دیگر طاقتمان طاق شده بود. با همان پلاکاردهایی که از قبل آماده کرده بودیم، زدیم به دل خیابان و رفتیم کفِ میدان انقلاب. برای خودم و چند نفر از اعضای خانوادهام از قبل کفن دوخته بودم؛ کفنها را سر کردیم و با قلبی پر از درد، وسط میدان ایستادیم. روی طلقهایمان با تمام وجود نوشته بودیم و هشدار داده بودیم که: «آتشبس، تنفس مصنوعی به دشمنِ در حال مرگ است».
ما این طعم تلخ را قبلاً چشیده بودیم. دقیقاً همانطور که رهبر عزیزمان در پیام نوروزیشان فرموده بودند، دشمن در همان جنگ ۱۲ روزه خردادماه هم با واسطهتراشی و ترک مخاصمه، خودش را از لبه پرتگاه نجات داده بود. ما یک بار تجربه این تنفس مصنوعی دادن به دشمنِ رو به احتضار را دیده بودیم؛ میدانستیم این آتشبس نباید امضا میشد، چون این بار هم همان خطرات با شدت بیشتری در جریان بود. تنفسی که داشتیم به دشمن میدادیم، خیلی بیشتر از تنفسی بود که خودمان میکشیدیم!
به اذعان خودِ ترامپ ملعون، تنها دو هفته زمان نیاز بود تا تمام ذخایر استراتژیک نفتشان به پایان برسد و دیگر توان ادامه جنگ را نداشته باشند؛ دشمنِ ما دست از پا درازتر در حال فروپاشی بود، اما درست در همان لحظه، آتشبسی که نباید داده میشد را به آنها دادند... و امروز همه میبینند که مواضع آن روزهایشان کجا و مواضع امروزشان کجا!
یکی از سوزناکترین چیزهایی که دل ما انقلابیها را به درد میآورد، مظلومیتِ آن حماسه بینظیر مردمی بود. آن روزی که رئیسجمهور آمریکا خطونشان کشید و تهدید کرد که تمام زیرساختها، پلها و تأسیسات فناوریتان را میزنیم، همین مردمِ عجیب و باشکوه، خانه را رها کردند و رفتند روی پلها و دور نیروگاهها زنجیره انسانی تشکیل دادند. تصویری خارقالعاده و بینظیر از مقاومت و ایستادگی خلق شد که اگر بازتاب پیدا میکرد که کرد به ضرس قاطع میگویم ترامپ هیچ غلطی نمیتوانست بکند. این را از تجربه جنگهای پیدرپی و شناختمان از دشمن میگفتیم؛ تجربه به ما ثابت کرده بود شیطان همواره به انسان پشت میکند و فقط وعده و وعید پوچ میدهد و تنها زمانی جسارت حمله پیدا میکند که ما به او پشت کنیم.
همه درد و غصه ما امتِ حزبالله همین بود. روی پلاکاردهایمان مینوشتیم و فریاد میزدیم: آقایان! شما که میخواستید آتشبس را بپذیرید، چرا حداقل نگذاشتید اولتیماتوم ترامپ تمام شود؟ چرا ضعف و پوچی و بیقدرتی ترامپ را به رخ دنیا نکشیدید، آن هم در شرایطی که مردم خودتان چنان تصویر حماسی و عجیبی از ایستادگی رقم زده بودند؟ اما متأسفانه درست یک ساعت قبل از اتمام اولتیماتوم ترامپ، آتشبس پذیرفته شد... و تبعاتش تا همین امروز برای همگان روشن و آشکار شد تا همه بفهمند ما راست میگفتیم.
ما که کف خیابان ایستاده بودیم، نه دنبال برهم زدن امنیت ملی بودیم، نه تضعیف آقایان و نظام و رهبری. ما فقط میخواستیم این پیام را به رهبرمان بدهیم که: آقا جان! ما مقاومیم، ما ایستادهایم، ما با جانمان دور نیروگاههایمان زنجیره بستهایم و از هیچ دشمنی نمیترسیم. اما افسوس و صد افسوس از عدهای که از هیمنه پوشالی استکبار و آمریکا میترسیدند و مقدرات کشور را گره زدند...
یادم هست ویدئویی از حرفهای آقا دست به دست میشد که عین کلامشان را روی پلاکاردها پیاده کرده بودیم و بالا میگرفتیم؛ اینکه اگر روزی جمهوری اسلامی دچار مسئولانی شود که مثل «شاه سلطان حسینها» در برابر دشمن دچار رعب و خوف باشند، جرأت و جسارت نداشته باشند و در خود و مردمشان احساس توانایی و قدرت نکنند، کار جمهوری اسلامی تمام خواهد بود... ما این جملات را سرِ دست میگرفتیم و سعی میکردیم حتی بعد از آتشبس هم فضا را به سمت خائن جلوه دادن مسئولین نبریم؛ فقط میخواستیم حرف درست را مطرح کنیم و بگوییم این آتشبس، تنفس مصنوعی به دشمن است. از همان روزهایی که زمزمههایش میآمد، نسبت به آن حساس بودیم و نخواستیم در برابرش سکوت کنیم.

چرا امتِ مبعوث، نسبت به روند مذاکرات نامحرم است؟
همون شبهای اول بعد از آتشبس، کفِ میدان انقلاب دور هم جمع شده بودیم و غصه میخوردیم. یکی از متنهایی که روی طلقهایمان نوشته بودیم و سرِ دست گرفته بودیم، این بود: «چرا امتِ مبعوث، نسبت به روند دقیق مذاکرات نامحرمند؟»
و زیرش با خطی خوش اضافه کرده بودیم: «مسئولین محترم! با شفافسازی روند مذاکرات، از وحدت مردم صیانت کنید.»
در همان اوج غصه و دغدغهمندی، ناگهان اتفاق بدی افتاد. آقایی با هیاهو و داد و بیداد به سمت ما آمد و فریاد کشید: «شما مگر سواد دارید؟ اینها اخبار محرمانه است! حق ندارید بخواهید و به شما هیچ ربطی ندارد که مسئولین به شما توضیح بدهند! شما نامحرم نیستید، اما دشمن هم نباید بشنود!» با خودم گفتم: بابا اینها دارند سر یک میز با دشمن مینشینند و صحبت میکنند، حالا ما شدیم نامحرم؟ چرا میگویید دشمن نباید خبردار بشود؟ مذاکره که اسرار جنگی نیست، یک روند کاملاً شفاف است...
اما آنها فقط با داد و بیداد و هیاهو سر ما فریاد میزدند. متأسفانه بعضی از مردمی که از کنارمان رد میشدند، با دیدن این شلوغی فکر کردند ما این هیاهو را شروع کردهایم! آنها هم شروع کردند به توهین کردن... آن شب، غربت عجیبی را تحمل کردیم. بعد از داد و بیدادِ آن آقا، دو نفر از مأموران امنیتی که البته خیلی هم برخورد محترمانهای داشتند، آمدند و ما را از کف میدان جمع کردند و گفتند: «بیایید کنار ماشین تا توضیحات را خدمتتان بدهیم.»
رفتیم کنار ماشین و با هم صحبت کردیم. خودشان هم هیچ دلیلی برای قانع کردن ما نداشتند و عملاً راضی به این روند بودند، اما چه کنیم که زمان داشت از دست میرفت. مردمی که آن شب آنطور به ما هجمه آوردند، بعدها خودشان دیدند چه اتفاقی افتاد! ما آن موقع با احترام به آنها میگفتیم: «ما خودمان دانشجوی همین دانشگاههای مطرح و سراسری تهرانیم؛ بیسواد نیستیم! رهبر عزیزمان خودش در دیدارهایش با دانشجویان به ما اجازه داده و میفرمودند: *شما باید مطالبه کنید؛ اینکه منتظر بمانید تا فقط نظر رهبر را بشنوید، کار را قفل میکند. کاری که به نظرتان درست است را جلو ببرید و از مسئولین مطالبه کنید. دانشجو باید پویا، فعال و مطالبهگر باشد. »
هرچقدر این حرفها را با احترام کف خیابان میگفتیم، گوش شنوایی نبود؛ تا اینکه کمکم با عدول از مرزهای حقه ایران و شروط مذاکراتی که رهبرمان پاسدارشان بود، همه دیدند که نگرانِ ما کاملاً بهحق بود... احساس رعب و خوفی که آن روزها نشان داده شد، قطعاً در جنگهای آینده ضربههای به مراتب بدتری به ایران و ایرانیان خواهد زد.
اما همان شبها در میدان انقلاب، دیدیم یکسری از دانشجویان هم با پلاکاردهایی با همین مضامین ایستادهاند. یک شب که با طلقهایمان ایستاده بودیم، آقایی با مشتی پلاکارد در دست از جلوی ما رد شد. احساس کردیم دغدغهمان یکی است و میتوانیم همافزایی کنیم. رفتیم جلو و سر صحبت باز شد؛ فهمیدیم از اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه امیرکبیر هستند.
پرسیدیم چطور میتوانیم به هم کمک کنیم؟ گفتند:«ما میتوانیم مقوا تهیه کنیم، شما هم که خطاط دارید، بنشینیم با هم بنویسیم.» قرار شد موضوعات مهم را محور قرار دهیم و مواضعمان را جوری انتخاب کنیم که از خطوط قرمز رهبری رد نشود، اما کاملاً تبیینگرانه و روشنگر باشد. از قضا بعدها فهمیدم برادر خودم هم که در دانشگاه امیرکبیر درس میخواند، با این بچهها حشر ونشر داشته و آشنا از آب درآمدند!
اینطور بود که فعالیت ما رسماً با بچههای کانال «فریاد خیابان» همراه شد و از آنجا بود که دیگر احساس کردیم وقتش رسیده تا یک خطدهی منظم، منسجم و تشکیلاتی داشته باشیم.

مشقِ وحدت وسط معرکه
بعد از آن اتفاقِ تلخ و هیاهویی که توی میدان انقلاب برایمان پیش آمد، یک لحظه به خودمان آمدیم. یاد کلام رهبر عزیزمان افتادیم که چقدر روی «وحدت جامعه» تأکید داشتند و میفرمودند باید از هر موضوعی که موجب نزاع و درگیری بشود، پیشگیری کرد. اگرچه مطالبات ما کاملاً بهحق بود و حرف دل امت حزبالله را میزدیم، اما تصمیم گرفتیم برای اینکه خدای نکرده فضای نزاع و تفرقه پیش نیاید، صحن اصلی و شلوغِ میدان را ترک کنیم.
به سمت سینما بهمن آمدیم؛ درست همانجایی که فضای بازتر و آرامتری داشت. چرا سینما بهمن؟ چون پیادهروی جلوی سینما مجالی عالی برای گفتگو بود. وقتی با پلاکاردهایی که روی طلقها نوشته بودیم آنجا میایستادیم، کمکم مردم آرامآرام نزدیک میشدند، میایستادند، نوشتهها را میخواندند و سرِ صحبت باز میشد. این فضا خیلی به ما کمک کرد تا به جای یکطرفه شعار دادن، بیشتر با مردم ارتباط بگیریم، مواضعمان را تبیین کنیم و منطق حرفمان را جا بیندازیم؛ نه اینکه فقط یک جنجال زودگذر به پا بشود و تمام!
اتفاقاً اگر کسی هم میآمد که قصدش بحث علمی، منطقی و تبیینی نبود و فقط میخواست فریاد بکشد یا احساساتش را خالی کند، اصلاً با او وارد کلکل نمیشدیم. به او حق میدادیم، آرامی لبخند میزدیم و رهایش میکردیم؛ چون تمام غصهمان این بود که از بیرون، اجتماع ما بچهمذهبیها به نظر دعوا، درگیری و آشوب نیاید. تا جایی که در توانمان بود از این حرمت و آرامش حراست کردیم، اما در عین حال، حتی یک قدم هم از مطالباتِ صریحمان عقب ننشستیم.
این کار شده بود سیرِ ثابتِ شبهای ما. اگرچه پایگاه و محله اصلی خودمان *استاد معین* بود و خیلی از شبها آنجا فعالیت میکردیم، اما بعد از یک مدت، با توجه به اهمیت اتفاقاتی که مرکز شهر میافتاد و هجمهای که روی ذهن مردم بود، حضورمان سمت میدان انقلاب و پیادهروی سینما بهمن خیلی پررنگتر و مدامتر شد تا نگزاریم صدای تبیین و روایتِ درستِ جنگ و آتشبس خاموش بشود.
از طلقهای انقلاب تا رنگینکمانِ آزادی
اصل و مبنای کار ما از همان اول، «تبیین» بود؛ اما تبیین که همیشه با حرفهای خشک و جدیِ بزرگسالانه پیش نمیرود! وقتی دور هم جمع شده بودیم، ایدههای قشنگ و بکری از سمت خانمهای گروهمون رو شد. دو تا از بانوانِ هنرمندمان که استعداد فوقالعادهای در کاریکاتور و تصویرسازی داشتند، پیشنهادی دادند که مسیر کار را جذابتر کرد: تولید محتوای متناسب برای کودکان. گاهی حرفهایی که اگر بزرگترها بزنند کمتر شنیده میشود، وقتی از زبان هنر و دست یک کودک بیرون میآید، هزار بار بیشتر اثر میگذارد و به دل مینشیند.
همین شد که یک خطِ جدید و پرانرژی به داستانِ پلاکاردنویسیمان اضافه کردیم. دخترانِ گل و پرانرژیمان در این شبها پا به پای ما رشد کردند؛ آنقدر بزرگ و پای کار شدند که خودشان ایده میدادند، دست به قلم میشدند و پلاکاردهای خلاقانه و جالب میساختند. تمام روز، صحنه اصلی کار ما مسجدالمهدی بود؛ جایی که هر روز حجم بالایی از این پلاکاردها با عشق طراحی و آماده میشد تا برای معرکه شبانه دست خالی نباشیم.
شبها که میشد، دامنه کارمان از پیادهرو سینما بهمن گسترهتر میشد و به میدان انقلاب و میدان آزادی میرسید. آنجا میزهای «پلاکاردنویسی صلواتی» را برای مردم و تجمعکنندگان برپا میکردیم. استقبال مردم بینظیر بود، اما قشنگترین صحنهها زمانی رقم میخورد که بچهها و نوجوانها سمت میزها میآمدند. با چه شوقی قلم به دست میگرفتند و پای کار میآمدند!
شاهکار اصلی، همان بخش کوچکی از هنر بانوان مسجدالمهدی بود که شبها در میدان آزادی توزیع میشد؛ طرحها و نوشتههایی که با استقبال فوقالعاده مردم، بهخصوص کودکان و نوجوانان نازنین روبهرو شد و نشان داد که اگر هنر و تبیین دست به دست هم بدهند، پایههای وحدت چقدر شیرین و محکم ساخته میشود.

رایت سرخ خونخواهی و غربتِ میدان
ماجرای کشمکشها، مذاکرات و نقض عهدهای تکراری آمریکا تمامی نداشت. خوب میدانستیم از دست امت مبعوث، در این مقطع کاری جز «جهاد تبیین» برنمیآید و اصلاً نباید بگذاریم اعتراضات به سمت خشونت بکشد. همینجا بود که دور هم نشستیم و فکرهایمان را روی هم گذاشتیم. به این نتیجه رسیدیم که بحث «خونخواهی حضرت آقا» یک پیام بنیادین است؛ پیامی که اگر با پرچمهای سرخ در میادین اهتزاز پیدا کند، دیگر به هیچ توضیحی نیاز ندارد و موضع ما را رساتر از هر شعاری به گوش دنیا میرساند.
ینطور شد که شروه کردیم به تولید «پرچمهای سرخ خونخواهی». طرح اختصاصی «خونخواهانه» را آماده کردیم؛ یکبار با زمینه سفید و بار دیگر با زمینه قرمز و خطهای مشکی. برای تمیز و باکیفیت بودن کار با بچههای «میراثخانه» در دانشگاه شریف ارتباط گرفتیم و کار چاپ را پیش بردیم. تمام مراحل تولید، قصه مجاهدت بچههای مسجد بود؛ طاقههای پارچه را میخریدیم، تحویل میگرفتیم و خانمها در مسجد دور هم مینشستند و با هویه دور پرچمها را میسوزاندند. بعد هم خانمهای خیاطمان پای کار میآمدند و جای دسته پرچمها را میدوختند. حتی در کنارش، تعدادی کفن با نماد «دست خونی» آماده کرده بودیم که البته بعدها وقتی دیدیم کفنپوشی ممکن است در میادین ایجاد تفرقه کند، خیلی زود کنارش گذاشتیم تا وحدت آسیب نبیند.
از توزیع پرچمها یک تجربه مهم از دوران پرچمهای حزبالله داشتیم؛ وقتی پرچمی را رایگان دست مردم میدهی، غالباً فقط یک شب همراه میآورند و بعد تمام! از طرفی سرمایه ما هم محدود بود. پس تصمیم گرفتیم پرچمها را حتی به قیمت تمامشده بفروشیم. این کار دو نتیجه بزرگ داشت؛ اول اینکه سرمایهمان برای ادامه کار برمیگشت و دوم اینکه کسی که برای پرچم پول میداد، با اعتقاد و قلبش آن را میخرید و هر شب همراه خودش به میدان میآورد. همین تصمیم باعث شد فروشندههای دیگر هم پای کار بیایند و آرام آرام کل فضای میدان رنگ و بوی مطالبه خونخواهی امام شهید را به خود بگیرد.
اما این مسیر، بیدرد و بیغربت هم نبود... اولین شبی که این پرچمهای سرخِ خونخواهی را به دست گرفتیم، در همان روزهایی که اولین نقض عهد آشکار آمریکا برملا شده بود، با جمعی از بانوان و برادران معترض به میدان انقلاب آمدیم. پرچمها دستمان بود که متاسفانه با بیمهری و تندترین تهمتها از سمت استیجِ میدان انقلاب روبرو شدیم! از بالای استیج، ما را با تعابیری مثل «عوامل نفوذی موساد» و «تفرقهافکن» خطاب کردند و حتی از مردم خواستند خودشان حسابِ ما را برسند!
دلمان شکست؛ ما که تمام غصهمان حفظ حرمت جامعه و حرف امام بود، حالا اینطور در خانه خودمان غریب شده بودیم. با این حال، بغضمان را فرو خوردیم. چون قول داده بودیم وحد از میان نرود و شائبه درگیری پیش نیاید، باز هم به عقب برگشتیم و به سمت همان پیادهرو سینما بهمن حرکت کردیم تا نگزاریم علم تبیین و روایت درست زمین بماند.
دبیرسرویس: #میثم_عربی
قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.













دیدگاه