، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: رمان «رومی روم» نوشته حسین زحمتکش زنجانی که از سوی انتشارات چاپ و نشر بینالملل منتشر شده است، روایتی از تلاقی جنگ، ایمان و انسانیت را در بستری داستانی پیش روی مخاطب قرار میدهد. این اثر با پیوند زدن خاطرات سالهای دفاع مقدس به فضای معنوی پیادهروی اربعین، تلاش میکند نشان دهد که جنگ، هرچند پایان یافته، اما زخمها، خاطرهها و انتخابهای آن همچنان در زندگی انسانها جاری است. این رمان نخستین اثر بلند داستانی نویسنده است و در آن موضوعاتی چون دفاع مقدس، رژیم بعث، داعش و پیادهروی اربعین در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
داستان حول دو شخصیت اصلی شکل میگیرد؛ حاج ارسلان، رزمندهای ایرانی که از آغاز تا پایان جنگ در جبهه حضور داشته و سالها بعد برای ادای نذر خود راهی پیادهروی اربعین میشود، و برزان الخزرجی، سرباز سابق ارتش بعث عراق که پس از سالها پشیمانی از گذشته، زندگی خود را وقف خدمت به زائران امام حسین(ع) کرده است. این دو که روزگاری در میدان نبرد مقابل یکدیگر ایستاده بودند، اکنون در مسیر نجف تا کربلا بار دیگر با هم روبهرو میشوند؛ دیداری که گذشته را زنده میکند و آنها را در برابر پرسشهایی دشوار درباره کینه، بخشش، توبه و انتخاب قرار میدهد.
در گفتگوی نخست با عنوان چهچیزی پیادهروی اربعین را از تیغ داعش عبور داد؟ خواندیم که با وجود اتفاقات بسیاری که در تاریخ شیعه رخ داده است اما این تنها پیاده روی اربعین است که هرساله باشکوهتر ادامه داشته و پایان ناپذیر است. آنچه که در ادامه میخوانید بخش دوم گفتگوی ما با حسین زحمتکش زنجانی درباره رمان «رومی روم» است؛ گفتوگویی پیرامون ایده شکلگیری این اثر، چرایی انتخاب تقابل دو رزمنده از دو سوی جنگ، نسبت دفاع مقدس با پیادهروی اربعین و چگونگی تبدیل یک روایت تاریخی به داستانی انسانی و تأملبرانگیز.
*عنوان «رومی روم» عنوانی کنجکاویبرانگیز است و تا پایان کتاب معنای آن بهتدریج آشکار میشود. چرا این عنوان را برای رمان انتخاب کردید و چه نسبتی با جهان داستان دارد؟
«رومی روم» یعنی یکدست بودن، صاف و صادق بودن، زلال بودن. این دقیقاً برمیگردد به یکی از دو شخصیت اصلی داستانم یعنی ارسلان. اتفاقاً برزان هم همین است و چه آن زمان که همسر دوستش را نجات میدهد و چه همین حالا که به زوار پیادهروی اربعین خدمت میکند، صاف و صادق و یکرنگ است. «رومی روم» در فضایی شکل میگیرد که سعی میکند همه چیز را آنطور که هست، ببیند. آدمها ممکن است گاهی خطا کنند، اما اگر دل پاکی داشته باشند، دوباره به مسیر حقیقت برمیگردند.
البته درستش این است که رمانها نباید پیام مستقیم داشته باشند و اگر پیامی هست، مخاطب باید آن را از لایههای پایینتر بیرون بکشد. اما به هر حال من در داستان خودم میخواهم بگویم که توقع ما از آدمها نباید صرفاً بهخاطر یک مقطع زمانی مشخص باشد. ما تمام خط سیر یک آدم را با همه پیچ و خمها و پستی و بلندیهایش باید بررسی کنیم تا به حقیقت او پی ببریم. جهان داستان اینطور شکل میگیرد، نه با انتزاعیات و تخیلات موهوم. هر چقدر جهان داستان ما و شخصیتهایش به عالم واقع نزدیکتر باشد، داستان برای خوانندگان باورپذیرتر و عینیتر میشود.
*در سالهای اخیر، آثار متعددی درباره دفاع مقدس و اربعین منتشر شده است. فکر میکنید «رومی روم» چه زاویه تازهای را به این دو حوزه اضافه میکند که در آثار دیگر کمتر دیده شده است؟
اجازه بدهید پرسش شما را اصلاح کنم. درباره دفاع مقدس، حق با شماست. اما درباره پیادهروی اربعین، متأسفانه خیر. البته اخیراً در حوزه تجربهنگاری و سفرنامهنویسی و خاطرهنویسی، آثار خوبی منتشر شده که همان هم باز متناسب با وسعت و عظمت همایش جهانی پیادهروی اربعین نیست. ولی در عین حال، آثاری در این باب در بازار نشر کتاب موجود است و میتوان از آنها برای فهمیدن بخشی از حقیقت پیادهروی اربعین استفاده کرد. اما بسیار و بسیار جای تأسف است که پیادهروی اربعین سهم زیادی در ادبیات داستانی ما ندارد. من همین الآن که دارم با شما صحبت میکنم، شاید به اندازه انگشتان یک دست هم نتوانم رمان خوب درباره این سوژه به شما معرفی کنم. چند تایی که در ذهنم هستند، غیر از یکی دو تا، یا خوب نیستند یا آنطور که باید و شاید، دیده نشدند.
در این مورد، توقعی از نویسندگان روشنفکر و شبهروشنفکر نمیرود. آنها که ادعای پرداختن دقیق به پدیدههای اجتماعی را دارند، هر وقت اراده کردند یک رمان خوب درباره پدیده انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بنویسند، میتوانند اراده کنند و یک رمان خوب راجعبه پیادهروی اربعین بنویسند. آنها در خواب خرگوشی به سر میبرند. درباره خیلی از اتفاقات نه چندان مهم مثل خفاش شب، هم با تعداد بالا رمان مینویسند و هم فیلم میسازند، اما دریغ از یک کار خوب درباره پدیدههای مهمی که عرض کردم. آنها اتفاقاً بر خلاف ادعایشان نگاه ایدئولوژیک به پدیدهها دارند؛ نگاهی که گاهی حتی از نگاه ما هم ایدئولوژیکتر است. از نظر آنها هر چیزی که رنگ و بوی مذهب، وطندوستیِ پایبند به باورها و نظام اسلامی داشته باشد، محکوم به سکوتپیشگی است. پس تکلیف آنها روشن است. اما من تعجبم از نویسندگان متعهد است. چرا آنها سراغ چنین سوژهای نرفتهاند؟ شاید فکر کردهاند نمیتوانند عظمتش را به تصویر بکشند یا شاید دلایل دیگری برای خودشان دارند. من همینجا از همه آنها دعوت میکنم که حتماً سراغ این موضوع بروند. واقعاً حیف است حداقل یک اثر داستانی در این حوزه نداشته باشند.
به هر حال کاری که من در «رومی روم» کردهام، این است که سعی کردهام از زاویهای به پیادهروی اربعین نگاه کنم که در آثار مستند پیرامون آن و حتی در همان چند اثر معدود داستانی، کمتر به آن توجه شده. تقریباً در همه این داستانها سعی نویسندهها بر این بوده که عظمت پیادهروی اربعین و حرکت جمعی زوار و همینطور مثلاً تلاش زوار برای رساندن خودشان به طریق مشایه و یا مهماننوازی عراقیها را به تصویر بکشند. اینها همه خوب است، اما نگاه من متفاوت است و اصلش برمیگردد به همان سؤالی که خدمتتان عرض کردم؛ اینکه چه شد با وجود آن جنگ هشتساله، دو ملت دوباره با هم رفاقت پیدا کردند؛ آن هم نه یک رفاقت سطحی و زودگذر، بلکه رفاقتی عمیق و ریشهدار. من توجهم بیشتر به جنبه وحدتبخش پیادهروی اربعین است؛ اینکه همه زوار اعم از میزبان و مهمان، در یک بازه زمانی مشخص، قطرهای از دریایی خروشان میشوند که همگی در یک مسیر واحد و به سوی یک هدف واحد حرکت میکنند. اینجا دیگر تو و منی وجود ندارد و همه یکی هستند. رنگها و اختلافها از میان میرود. چرا؟ چون قرار است همهشان سر یک سفره بنشینند؛ سفرهای که بالا و پایین ندارد.

*امروز که سالها از پایان جنگ ایران و عراق گذشته، همچنان در ذهن بسیاری، سرباز عراقی فقط «دشمن» است. آیا با خلق شخصیت «برزان» میخواستید میان تفکیک «رژیم بعث» و «مردم عراق» مرزی روشن ترسیم کنید؟ این نگاه تا چه اندازه ریشه در واقعیتهای تاریخی دارد؟
من سعی نکردم چیزی را اثبات کنم. در عالم واقع، همین بود. اگر غیر از این بود، صدام به حلبچه که مردم خودش بودند، حمله نمیکرد؛ آن هم حمله شیمیایی. به ما هم حمله شیمیایی کرد، ولی ما دشمنش بودیم. چرا باید به مردم خودش حمله میکرد؟ من الآن حضور ذهن ندارم که حکومتی به مردم خودش با این وحشیگری حمله کرده باشد. شاید نمونه کوچکش مثلاً به توپ بستن مجلس توسط محمدعلیشاه در همین ایران خودمان باشد. یکوقت حکومت، نیروی نظامی میفرستد و مردم را سرکوب میکند؛ مثل همین اتفاق ۱۴ خرداد و ۱۷ شهریور خودمان در زمان طاغوت. اما حمله، حسابش فرق دارد. در انتفاضه شعبانیه هم که بعد از جنگش با ما رخ داد، دقیقاً همین اتفاق افتاد، با شکل و شمایل دیگری. بعثیها به معنای واقعی کلمه به حرم امام حسین(ع) حمله کردند و کلی خون ریختند. آنهایی که کربلا رفتهاند، میدانند هنوز هم آثار حمله بعثیها بر دیوارهای حرم هست. به هر حال این، خاصیت رژیمهای مستبد است و ما هم تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، آن را تجربه کردهایم.
پس واقعیت این است که خود مردم عراق هم مثل ما زخمخورده استبداد و ظلم و ستم بعثیها بودند. اگر غیر از این بود که در مقابل حمله آمریکا به عراق میایستادند و مقاومت میکردند و نمیگذاشتند حکومتشان سرنگون شود. من در روایتهای متعددی که از زبان خود عراقیها خواندهام، دیدهام که مثلاً وقتی پای بعثیها به خرمشهر باز میشود و خرمشهر سقوط میکند، گاهی البته بهندرت، بعضی از این عراقیها که شاید بهاجبار آمده بودند برای جنگ، جلوی ظلم بعضی عراقیهای دیگر را به مردم میگرفتند. نمونهاش این است که یکی از اینها میخواست به جنازه دختری جوان جسارت کند که همرزمش جلویش را گرفت و گفت ما مسلمانیم و از این کارها نمیکنیم. آمد و با پارچهای چیزی روی دختر را کشید. اینها به معنای تطهیر بعثیهای جنایتکار نیست، بلکه روایت واقعیت است. حالا این روایت اگر در طول پردازش داستان به دردمان بخورد، آن را نقل میکنیم. در غیر این صورت اصلاً سمتش نمیرویم و از دلاوریها و رشادتهای رزمندگان و مجاهدان و مردم خودمان میگوییم.
با این حال، واقعیتش این است که من اصلاً از ابتدا هم چنین نگاهی به برزان نداشتم. برزان هم اولش بعثی بود و دشمن بود و در جبهه باطل قرار داشت، اما عشق و ارادتش به امام حسین(ع) باعث شد توبه کند و حتی به خدمت زوار پیادهروی اربعین دربیاید. پس اصلاً تفکیکی در میان نیست. نه اینکه تفکیک نباشد، بلکه مسئله من نیست. چرا؟ چون از همان اول تکلیف این تفکیک روشن است. مردم عراق از اولش هم با صدام نبودند که بعداً بخواهند دامان خودشان را از همراهی با او پاک کنند؛ مثل مردم ما که از اول هم با رژیم جنایتکار پهلوی نبودند و بعد هم که انقلاب شد، با جان و مالشان از جمهوری اسلامی دفاع کردند و باز هم دارند دفاع میکنند. من بر خلاف خیلیها معتقدم بعد از سقوط صدام، اصلاً انقلابی اتفاق نیفتاد که منجر به تغییر رویه مردم شود. مردم همان بودند که الآن هم هستند. فقط همانطور که عرض کردم، تا قبل از آن، مانع بزرگی در مسیرشان بوده و الآن برطرف شده. منظورم حکومت صدام است. البته این را هم نباید فراموش کنیم که صدام، عروسک خیمهشببازی بود و هم ما و هم مردم عراق و هم جبهه حق، همگی در واقع با جهان استکبار طرف بودند و همچنان هستند و باز هم در آینده خواهند بود.
*چرا گره اصلی داستان را در مسیر پیادهروی اربعین باز کردید؟
این دلیلش برمیگردد به همان عامل وحدتبخشی پیادهروی اربعین؛ همان «إن الحسین یجمعنا». قرار حسین(ع) دوباره همه ما را دور هم و زیر یک سقف واحد جمع کند. ما قبلاً با هم جمع بودیم و چند صباحی بهخاطر وجود یک مانع بزرگ، از هم دور شدیم. خاصیت موانع در مقابله با حقایق هستی، همین است؛ کوتاهبرد هستند و مثل کف آب زود از بین میروند و نمیتوانند تغییری در رویه حقیقت موجود ایجاد کنند. صدام که جای خود دارد. در طول تاریخ چقدر آدمهای فاسد بودند که سعی کردند نور امام حسین(ع) و حقیقت ایمان شیعی را خاموش کنند. اما مگر موفق شدند! بقیه نتوانستند، صدام هم نتوانست و این آرزو را با خودش به گور برد.
اما غیر از این، یک دلیل مردمشناختی و روانشناختی هم وجود دارد که گاهی با سنتهای ما پیوند میخورد. ما معمولاً وقتی میخواهیم کسانی را که به هر دلیل از هم کینه به دل دارند، آشتی بدهیم، یک مجلس آشتیکنان برای آنها میگیریم و از بزرگان و بقیه دعوت میکنیم که در مجلس حضور داشته باشند. آن دو نفر هم به احترام دیگران، روی همدیگر را میبوسند و با هم آشتی میکنند و گاهی پیش میآید که بعد از اتفاق، حتی با هم رفیق صمیمی هم میشوند. حالا ما در پیادهروی اربعین در محضر حقیقت بزرگی به نام امام حسین(ع) هستیم که یک مجلس آشتیکنان برای پیروانش ترتیب داده. مگر میشود حرمت او را شکست و آشتی نکرد! شخصیتهای رومی روم هم وقتی در این مجلس قرار میگیرند، چارهای جز حرکت در مسیر وحدت ندارند. آنها حالا دیگر در حقیقتی به نام حسین(ع) محو شدهاند و با هم یکی شدهاند. پس دیگر من و تویی وجود ندارد که بخواهند با هم اختلاف داشته باشند. جناب مولانا میگوید: «چون که بیرنگی اسیر رنگ شد/ موسیای با موسیای در جنگ شد.» وقتی رنگها کنار برود، دیگر کسی با کسی جنگ ندارد. اتفاقاً همایش پیادهروی اربعین، جایی است که رنگها در آن کنار میرود و بیرنگی، جای همه چیز را میگیرد.

*اربعین در سالهای اخیر به یکی از موضوعات مهم ادبیات داستانی تبدیل شده است. به نظر شما نویسندگان هنوز نتوانستهاند کدام ظرفیت این رویداد را بهدرستی وارد داستان کنند؟
همین ظرفیت وحدتبخشی را. ما معمولاً در مواجهه با اتفاقات بزرگ، محو تماشای زرق و برق آن میشویم و از درک کردن عمق آن غفلت میکنیم. ما اگر کار اندکی هم برای پیادهروی اربعین کرده باشیم، حالا چه مستندنگاری و چه داستان، از این منظر یا به آن نپرداختهایم و یا کمتر پرداختهایم. به گمان من اصلاً فلسفه پیادهروی اربعین، خاکساری در مقابل حق و حقیقت و تسلیم نشدن در مقابل باطل، ولو به قیمت از دست دادن جان است که نماد بارز آن، حضرت سیدالشهداست. رمان با آن ظرفیتهای محیرالعقولی که دارد، خیلی خوب میتواند این ویژگی پیادهروی اربعین را نشان بدهد و حیف است که از کنار این خصوصیت، بهراحتی عبور کنیم. در ارتباط با این پدیده شگرف، تازه اول راه هستیم و هنوز کار شاخصی برای آن تولید نکردهایم. به اعتقاد من ما هنوز در پرداختن ادبی به این موضوع، در مرحله آزمون و خطا هستیم و حالا حالاها باید کار کنیم تا بتوانیم ظرفیتهای آن را خوب بشناسیم و پردازش کنیم.
*برخی معتقدند ادبیات اربعین هنوز بیشتر به توصیف حالوهوای سفر محدود مانده و کمتر وارد داستانهای عمیق و شخصیتمحور شده است. آیا «رومی روم» تلاشی برای عبور از این نگاه و استفاده از اربعین بهعنوان موتور پیشبرنده روایت بود؟
بله دقیقاً من با همین نگاه وارد جهان داستان رومی روم شدم. اگر ادبیات پیادهروی اربعین بخواهد به توصیف حالوهوای آن محدود بماند که دیگر نیازی به نوشتن داستان نیست. سفرنامه هم دقیقاً همین کار را میکند. کارکرد اصلی داستان، رفتن به عمق اتفاقات و شخصیتهاست؛ بر خلاف مستندنگاری که معمولاً در همان سطح پوسته باقی میماند. این به معنای وجود ضعف یا نقصان در مستندنگاری نیست. اصلاً مستندنگاری برای همین آمده که روابط و ظاهر رخدادها و رفتار شخصیتها را نشان بدهد و قصدی برای کالبدشکافی و ورود به ژرفای آنها ندارد. آنچه را که دیده یا شنیده، روایت میکند و میگذرد. اما داستان اینطور نیست. داستان حتی میتواند به جهان فکری شخصیتها هم وارد شود. اگر داستان در همان سطح پوسته باقی بماند، شبیه گزارش میشود و خیلی ارزش خواندن ندارد.
نکته دیگر اینکه من ادعا نمیکنم در رومی روم، کار شاخصی انجام دادهام. اما سعی کردهام به فضای موجود در پیادهروی اربعین محدود نمانم و کار خودم را تا پایینترین و عمیقترین لایههای این اتفاق، وسعت ببخشم. قبل از شروع نگارش، ذهن من پر از پرسشهایی بود که بیاغراق به جواب خیلی از آنها در جریان نگارش داستان رسیدم. این را بهخاطر این میگویم که من خودم هم با نوشتن این رمان، رشد کردم و بالنده شدم. در انتهای کار دیدم طرحی که از ابتدا نوشته بودم، حالا زمین تا آسمان فرق کرده. کلی شخصیت به داستان اضافه شده و بعضیها حذف شدهاند. اتفاقات هم که ما به آنها میگوییم خردهپیرنگ همینطور. ولی با این حال، یک چیز از ابتدا تا پایان نگارش رومی روم، ثابت ماند و آن هم پیادهروی اربعین بود. من از اول داستان را بهخاطر همین موضوع نوشتم و سعی کردم تا آخر هم به آن وفادار بمانم.
دبیرسرویس: #میثم_عربی
منبع : مهر
قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.













دیدگاه