یادداشت مهمان_محمد رحمانی پژوهشگر حوزه تربیت؛ یکی از آسیبهای مزمن نظام سیاستگذاری فرهنگی و تربیتی ما، غلبه «برنامه» بر «مسئله تربیت» است. گویی هر مسئلهای را میتوان با طراحی یک دوره آموزشی، برگزاری اردو، اجرای پویش یا تدوین بستهای از فعالیتها پاسخ داد. در چنین منطقی، برنامه بهتدریج از وسیله تحقق تربیت به موضوع اصلی سیاستگذاری تبدیل میشود؛ تا جایی که موفقیت یک مداخله را بیش از آنکه با تحولی که در متربی ایجاد کرده بسنجیم، با تعداد اجراها، گستره مخاطبان و میزان تحقق فعالیتهای پیشبینیشده ارزیابی میکنیم.
اما حتی عبور از شاخصهای کمی فعالیت و حرکت به سمت سنجش پیامد نیز بهتنهایی کافی نیست. فرض کنیم یک برنامه تربیتی توانسته است مسئولیتپذیری دانشآموزان را افزایش دهد. آیا میدانیم دقیقاً چه چیزی این تغییر را ایجاد کرده است؟ حضور مربی؟ تجربه تصمیمگیری مستقل؟ مواجهه با یک مسئله واقعی؟ تعامل با همسالان؟ یا ترکیبی از این عوامل؟
این پرسش، نقطه آغاز یک تغییر روششناختی مهم در مطالعات اثربخشی تربیتی است.
بنیاد خیریه آموزش بریتانیا (Education Endowment Foundation) در گزارشی که پنجم اکتبر ۲۰۲۶ با عنوان Introducing Our Core Components Project منتشر کرده، از پروژهای برای شناسایی «مؤلفههای محوری» مداخلات آموزشی رونمایی کرده است. ایده اصلی پروژه، عبور از ارزیابی برنامهها بهمثابه بستههایی یکپارچه و حرکت به سمت شناسایی اجزایی است که میتوانند در توضیح چگونگی و چرایی اثرگذاری آنها نقش داشته باشند.
پژوهشگران این بنیاد، طبقهبندیای مشتمل بر ۷۸ مؤلفه در ۱۲ بُعد طراحی کردهاند و تاکنون بیش از ۱۸۰ برنامه آموزشی ارزیابیشده را بر اساس آن کدگذاری کردهاند. اهمیت این اقدام صرفاً در گستردگی دادهها نیست؛ بلکه در تغییر واحد تحلیل است. بهجای آنکه بپرسیم کدام برنامه موفقتر بوده، میتوانیم بررسی کنیم کدام شیوهها و ترکیبهای تربیتی، در چه شرایطی، با پیامدهای مطلوبتری همراه بودهاند.
برای مثال، بازخوردی که معلم هنگام نوشتن به دانشآموز میدهد، اصلاح خطای خواندن توسط مربی و بازخورد فوری یک نرمافزار آموزشی، با وجود تفاوت در قالب اجرا، ممکن است واجد مؤلفه مشترکی باشند: آگاهکردن یادگیرنده از کیفیت عملکرد خود در جریان فعالیت.
البته این طبقهبندی هنوز اثربخشی مستقل مؤلفهها را اثبات نمیکند؛ بلکه زیرساختی برای پژوهشهای تطبیقی و آزمونهای بعدی فراهم میآورد. بااینحال، همین جابهجایی نگاه، برای سیاستگذاری تربیتی واجد اهمیت است.
در بسیاری از تجربههای تربیتی ما، شکل ظاهری برنامه چنان برجسته میشود که سازوکار تربیتی آن در حاشیه قرار میگیرد. اردو را به دلیل اردو بودن، فعالیت گروهی را به دلیل جمعی بودن و مسئولیتسپاری را صرفاً به دلیل واگذاری یک وظیفه، واجد ارزش تربیتی فرض میکنیم؛ درحالیکه هیچیک از این صورتهای اجرایی ضرورتاً به تحقق غایت موردنظر منجر نمیشوند.
ممکن است دو اردوی ظاهراً مشابه، پیامدهای تربیتی کاملاً متفاوتی داشته باشند؛ زیرا در یکی، نوجوان صرفاً مصرفکننده برنامهای ازپیشطراحیشده است و در دیگری، با مسئله مواجه میشود، تصمیم میگیرد، پیامد انتخاب خود را تجربه میکند و نسبت به دیگران مسئولیت میپذیرد.
از این منظر، آنچه اهمیت دارد نه صورت فعالیت، بلکه نسبتی است که فعالیت با شکلگیری قابلیتهای انسانی برقرار میکند.
بااینحال، در انتقال این رویکرد از آموزش به تربیت باید به یک تمایز بنیادی توجه داشت. تربیت را نمیتوان به مجموعهای از فنون مستقل و قابل تکرار فروکاست. یک مؤلفه واحد، بسته به نسبت آن با غایت تربیت، کیفیت رابطه مربی و متربی، زمینه اجتماعی و موقعیت وجودی فرد، میتواند آثار متفاوتی ایجاد کند. مسئولیتسپاری، برای مثال، زمانی واجد معنای تربیتی است که با امکان انتخاب، فهم پیامد و پذیرش مسئولیت همراه باشد؛ نه هنگامی که صرفاً نام تازهای برای اجرای دستورات مربی است.
بنابراین، شناسایی مؤلفههای تربیتی نباید به تجزیه مکانیکی فرایند تربیت منجر شود. برعکس، باید امکان فهم دقیقتر نسبت میان غایت، تجربه، رابطه و کنش تربیتی را فراهم آورد.
این نکته بهویژه برای رویکردهای اکوسیستمی تربیت اهمیت دارد. اگر تربیت را فرایندی محدود به کلاس درس یا رابطه مستقیم مربی و متربی ندانیم، باید بتوانیم سازوکارهای اثرگذاری محیطهای گوناگون، از خانواده و مدرسه تا گروه همسالان، رسانه و نهادهای اجتماعی را شناسایی کنیم. در چنین صورتی، بهجای تکثیر الگوهای اجرایی موفق، میتوان به دنبال بازآفرینی شرایط و مناسباتی بود که امکان تحقق تجربههای تربیتی معنادار را فراهم میکنند.
از منظر سیاستگذاری نیز پیامد این تغییر روشن است. سیاستگذار نباید صرفاً به دنبال شناسایی و تعمیم «برنامههای موفق» باشد؛ بلکه باید بتواند توضیح دهد آن برنامهها چگونه اثر گذاشتهاند، کدام مؤلفههایشان ضروری بوده، چه شرایطی در موفقیت آنها نقش داشته و کدام اجزا را میتوان متناسب با زمینههای متفاوت بازطراحی کرد.
شاید یکی از ضرورتهای امروز نظام تربیتی ما، تدوین نوعی «دستور زبان مداخلات تربیتی» باشد؛ چارچوبی که بهجای طبقهبندی برنامهها بر اساس عنوان، قالب یا نهاد مجری، آنها را بر اساس سازوکارهای شکلدهنده به تفکر، اراده، مسئولیتپذیری و نقشآفرینی تحلیل کند.
چنین رویکردی میتواند آغاز عبور از سیاستگذاری مبتنی بر تکثیر فعالیتها به سیاستگذاری مبتنی بر فهم فرایند تربیت باشد.
مسئله اصلی این نیست که چه برنامههای بیشتری برای تربیت طراحی کنیم؛ مسئله آن است که بفهمیم تربیت چگونه و تحت چه شرایطی واقعاً رخ میدهد.
منبع الهام:
Lea, R., & Brown, E. (2026, October 5). Changing how we think about ‘what works’: Introducing our Core Components project. Education Endowment Foundation.
دبیرسرویس: #میثم_عربی
منبع : مهر
قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد













دیدگاه