کد خبر: 469689
۰
۰
نسخه چاپی

شهری از نابینایان و اسبی که سیر نمی‌شود؛ روایتی از چیستان‌های شاهنامه

، گروه فرهنگ و ادب، مائده سادات مرویان حسینی: چیستان، در ادبیات ایران قبل از اسلام رواج داشته و در دوره‌های بعد نیز به ادبیات فارسی راه پیدا کرده به طوری که از نخستین شاعران فارسی‌زبان، مانند رودکی آثاری در قالب چیستان به جا مانده. این قالب ادبی در دوره‌های بعد هم مورد توجه شاعران قرار گرفت؛ به‌گونه‌ای که در دوره صفوی شاعرانی بودند که بخش عمده فعالیت ادبی خود را به چیستان‌سرایی اختصاص می‌دادند. یکی از معروف‌ترین کاربردهای چیستان در ادبیات فارسی، آزمون‌هایی است که برای سنجش شایستگی، دانش و خرد افراد برگزار می‌شود. به عنوان مثال، در داستان بانوی حصاری در هفت پیکر نظامی، شاهزاده‌خانم آزمون‌هایی برای خواستگاران خود تعیین می‌کند تا میزان هوش و شایستگی آن‌ها را ارزیابی کند.

در شاهنامه نیز نمونه‌های زیادی از چیستان‌ها وجود دارد؛ از معمای سرو شاه یمن که برای تشخیص بزرگ‌تر بودن یکی از دخترانش مطرح می‌شود، تا پرسش‌های موبدان از زال برای تأیید شایستگی او قبل از ازدواج با رودابه یا آزمون قیصر روم برای دامادهایش. گروه دیگری از چیستان‌ها در روابط سیاسی بین پادشاهان کاربرد داشته‌ است. گاهی پادشاهان از طریق نمایندگان خود معماهایی برای یکدیگر می‌فرستادند و اگر طرف مقابل نمی‌توانست پاسخ درستی به آن‌ها بدهد، ممکن بود ناچار به پذیرش برتری او و پرداخت باج شود.

این چیستان‌ها علاوه بر سرگرمی بودن، نقشی در گسترش دانش و اهمیت‌دادن به خرد در جوامع باستان داشت. پادشاهان برای اداره کشور و رقابت با حکومت‌های همسایه، به دانایانی نیاز داشتند که بتوانند در میدان دانش و اندیشه به برتری دست یابند. این منطق، یعنی پیروزی «دانش به جای جنگ» و آزمون خرد به جای آزمون زور، بارها در شاهنامه تکرار می‌شود. البته در این اثر با انواع دیگری از چیستان نیز روبه‌رو هستیم که گاهی به شناخت طبیعت، گذر زمان و ویژگی‌های انسان مربوط می‌شوند.

آزمونی برای رسیدن به عشق رودابه

زال، پسر سام، از همان ابتدای زندگی‌اش سرنوشتی متفاوت دارد. او به دلیل سپیدبودن موهایش، از طرف پدر و خانواده طرد می‌شود و در کوهستان رها می‌ماند. اما سیمرغ، آن مرغ افسانه‌ای، او را مثل فرزند خود بزرگ می‌کند. سال‌ها بعد، سام از زنده‌بودن پسرش آگاه می‌شود و زال سرانجام به زابل و نزد خانواده و قوم خود برمی‌گردد.

پس از بازگشت زال، سام او را نزد منوچهر، پادشاه ایران می‌برد. منوچهر از دیدن او خشنود می‌شود و زال به‌تدریج جایگاه شایسته خود را به دست می‌آورد. در نهایت، سام او را به جانشینی خود در زابل انتخاب می‌کند. در واقع، سام و پس از او پسرش زال و سپس رستم، علاوه بر آنکه از پهلوانان دربار پادشاهی ایران بودند، اداره امور منطقه زابل را هم بر عهده داشتند. به این ترتیب، زال جانشین پدر خود می‌شود.

در همسایگی ایران، سرزمینی وجود داشت به نام کابل که مهراب، از بازماندگان خاندان ضحاک، بر آن فرمانروایی می‌کرد. در روزگار پادشاهی منوچهر، مهراب پادشاه کابل است و دختری به نام رودابه دارد. زال که در دانش و خرد به جایگاهی بلند رسیده و با دانشمندان رفت‌وآمد دارد، روزی همراه سپاهی از یاران خود به کابل می‌رود. مهراب به دیدار او می‌آید و از او دعوت می‌کند که به کاخش برود. در همین دیدارهاست که زال با رودابه، دختر مهراب کابلی، آشنا می‌شود و به او دل می‌بندد. اما این عشق با مانعی روبه‌رو می‌شود؛ مهراب از نسل ضحاک است، همان پادشاه ستمگری که در روزگار باستان بر ایران فرمانروایی می‌کرد و سرانجام به دست فریدون شکست خورد.

سام و منوچهرشاه از این پیوند نگران‌ هستند چراکه ازدواج زال، پهلوان ایرانی، با دختر مهراب ممکن است از نظر سیاسی و خانوادگی مسئله‌ساز شود. با این حال، زال حاضر نیست از عشق خود دست بکشد. منوچهرشاه تصمیم می‌گیرد قبل از موافقت با این ازدواج، زال را بیازماید. ابتدا ستاره‌شناسان درباره آینده فرزند زال و رودابه پیشگویی می‌کنند و سپس شاه، مجلس آزمون دانش و خرد او را تشکیل می‌دهد. در این مجلس، زال در کنار موبدان و خردمندان می‌نشیند و شش پرسش دشوار از او می‌پرسند؛ پرسش‌هایی که پاسخ‌دادن به آن‌ها به دانش، هوش و قدرت استدلال نیاز دارد.

بخواند آن زمان زال را شهریار

کزو خواست کردن سخن خواستار

بدان تا بپرسند ازو چند چیز

سخن‌های پوشیده در پرده نیز

بپرسید مر زال را موبدی

ازآن پیش‌بین تیزهش بخردی

موبدان، سوال‌های خود را شروع می‌کنند. نخستین چیستان درباره دوازده سرو بلند است که هرکدام سی شاخه دارند. آن‌ها از زال می‌خواهند بگوید این درختان و شاخه‌هایشان به چه چیزی اشاره می‌کنند.

که از ده و دو تا سرو سهی

که رُسته‌ست شاداب با فرهی

از آن هریکی برزده شاخ سی

نگردد کم و بیش بر پارسی

موبدان می‌پرسند آن دوازده سرو بلند که هرکدام سی شاخه دارند، چه هستند؟ زال در پاسخ توضیح می‌دهد که این دوازده درخت، دوازده ماه سال هستند و سی شاخه هر درخت نیز به روزهای ماه اشاره دارد. به این ترتیب، تصویر درختان و شاخه‌هایشان در واقع تمثیلی از نظم زمان و گردش سال است.

نخست از ده و دو درخت بلند

که هر یک همی شاخ سی برکشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نوآیین ابر گاه نو

در ادامه، یکی دیگر از موبدان چیستانی دیگر مطرح می‌کند. او از دو اسب سیاه و سفید می‌پرسد که پیوسته در حال دویدن هستند، اما هیچ‌گاه به یکدیگر نمی‌رسند. این دو اسب چه هستند؟

دو اسپ دونده سپید و سیاه

که مر یکدگر را نیابند راه

زال پاسخ می‌دهد که این دو اسب سیاه و سفید، شب و روز هستند؛ دو پدیده‌ای که در پی یکدیگر می‌روند و هیچ‌گاه از حرکت نمی‌ایستند. او در ادامه به معنای عمیق‌تری از این تصویر اشاره می‌کند: گذر شب و روز تنها نشانه حرکت زمان نیست، بلکه یادآور گذر عمر انسان نیز هست. هر شب و روزی که می‌گذرد، انسان یک قدم به پایان زندگی خود نزدیک‌تر می‌شود.

کنون آنکه گفتی ز کار دو اسپ

فروزان به کردار آذرگشسپ

سپید و سیاهست هر دو زمان

پس یکدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد که می‌بگذرد

دم چرخ بر ما همی بشمرد

چیستانی که یکی دیگر از موبدان مطرح می‌کند، تصویری از مرغزاری سرسبز و پر از گیاه و جویبار است. مردی نیرومند با داسی بسیار تیز وارد این مرغزار می‌شود و تمام گیاهان را، چه خشک و چه تر، می‌بُرد. او از کار خود دست نمی‌کشد و هیچ‌چیز نمی‌تواند مانعش شود.

چهارم چنین گفت کان مرغزار

که بینی پر از سبزه و جویبار

یکی مرد با تیز داسی بزرگ

سوی مرغزار اندر آید سترگ

همی بدرود آن گیا خشک و تر

نه بردارد او هیچ ازآن کار سر

زال موفق می‌شود پاسخ این چیستان را هم پیدا کند. او، می‌گوید آن مردی که داس تیز در دست دارد، نماد زمان و مرگ است و مرغزار نیز جهان انسان‌ها را نشان می‌دهد. گیاهان این مرغزار همان انسان‌هایی هستند که دیر یا زود در برابر مرگ قرار می‌گیرند. در این تصویر، خشک و تر بودن گیاهان اهمیتی ندارد؛ همان‌طور که مرگ میان پیر و جوان تفاوتی نمی‌گذارد. حتی اگر کسی التماس و خواهش کند، دروگر زمان به سخن او گوش نمی‌دهد. هم جوان و هم پیر، هم نوه و هم پدربزرگ، سرانجام در برابر مرگ قرار می‌گیرند و هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگریزد.

بیابان و آن مرد با تیز داس

کجا خشک و تر زو دل اندر هراس

تر و خشک یکسان همی بدرود

وگر لابه سازی سخن نشنود

دروگر زمانست و ما چون گیا

همانش نبیره همانش نیا

به پیر و جوان یک به یک ننگرد

شکاری که پیش آیدش بشکرد

این چیستان، از عمیق‌ترین تصویرهای فردوسی درباره مرگ است. دروگر زمان، همان نیرویی است که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگریزد؛ داس او نماد گذر زمان است و گیاهان، انسان‌هایی هستند که در برابر این نیروی گریزناپذیر قرار دارند. فردوسی با استفاده از تصویری ساده از یک دروگر در میان مرغزار، حقیقتی بزرگ را بیان می‌کند: مرگ میان جوان و پیر، نیرومند و ناتوان تفاوتی نمی‌گذارد.

پیروزی خردمندان ایرانی بر دانشمندان روم

یکی از مفاهیم قابل توجه در شاهنامه، برتری دانش و خرد بر جنگ و زور بازوست. در این نگاه، پیروزی همیشه در میدان نبرد به دست نمی‌آید؛ گاهی خرد، دانش و توانایی گفت‌وگو می‌توانند کاری انجام دهند که سپاه و شمشیر از انجام آن ناتوانن هستند. شاهنامه سرشار از روایت‌های جنگ و پهلوانی است، اما در کنار آن‌ها داستان‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد اندیشه و تدبیر می‌توانند از آغاز جنگ، سرنوشت یک منازعه را تغییر دهند.

نمونه‌ای از این مفهوم را در داستان بهرام گور و فرستاده قیصر روم می‌توان دید. در روزگاری که بهرام گور درگیر جنگ با خاقان چین است، فرستاده قیصر روم در ایران حضور دارد؛ اما بهرام به دلیل مشغله جنگ فرصت نکرده است با او دیدار کند. سرانجام تصمیم می‌گیرد او را به دربار فرا بخواند تا پیام قیصر را بشنود.

فرستاده خود را چنین معرفی می‌کند:

اگر چه فرستاده قیصرم

همان چاکر شاه را چاکرم

درودی رسانم ز قیصر به شاه

که جاوید باد این سر و تاج و گاه

و دیگر که فرمود تا هفت چیز

بپرسم ز دانندگان تو نیز

فرستاده قیصر به بهرام می‌گوید که قیصر مأموریت داده است هفت پرسش را از دانشمندان دربار ایران مطرح کند. این پرسش‌ها در واقع آزمونی برای سنجش دانش و خرد دانایان دربار هستند. فردوسی آن‌ها را چنین روایت می‌کند:

سخن‌گوی بگشاد راز از نهفت

سخن‌های قیصر به موبد بگفت

به موبد چنین گفت کای رهنمون

چه چیز آنک خوانی همی اندرون

دگر آنک بیرونش خوانی همی

جزین نیز نامش ندانی همی

زبر چیست ای مهتر و زیر چیست

همان بیکرانه چه و خوار کیست

چه چیز آنک نامش فراوان بود

مر او را به هر جای فرمان بود

شهری از نابینایان و اسبی که سیر نمی‌شود؛ روایتی از چیستان‌های شاهنامه

فرستاده قیصر پرسش‌ها را یکی‌یکی مطرح می‌کند: «درون و بیرون چیست؟»، «زیر و زبر کدام است؟»، «بی‌کرانه چیست؟»، «خوار کیست؟» و «آن چیست که نام‌های فراوان دارد و فرمانش در همه‌جا جاری است؟»، این پرسش‌ها در ظاهر کوتاه و ساده‌ هستند، اما پاسخ‌دادن به آن‌ها به تفکر و شناخت جهان نیاز دارد. در ادامه، موبد دربار ایران، پاسخ این چیستان‌ها را می‌دهد:

برون آسمان و درونش هواست

زبر فر یزدان فرمانرواست

همان بیکران در جهان ایزدست

اگر تاب گیری به دانش بدست

زبر چون بهشتست و دوزخ به زیر

بد آن را که باشد به یزدان دلیر

موبد در پاسخ توضیح می‌دهد که بیرون، آسمان و درون، هواست. در ادامه، بهشت و دوزخ را به‌عنوان بالا و پایین معرفی می‌کند و بی‌کرانگی را به خداوند نسبت می‌دهد. پاسخ‌های او نشان‌دهنده نگاه دینی و فلسفی آن روزگار به جهان است. در پایان، فرستاده قیصر از پاسخ‌های موبد شگفت‌زده می‌شود و زمین را می‌بوسد و به شاه برای داشتن چنین وزیر خردمندی تبریک می‌گوید. این روایت نمونه‌ای از همان مفهوم «دانش به جای جنگ» است؛ جایی که برتری یک سرزمین نه با قدرت نظامی، بلکه با دانش و خردمندی دانایان آن سنجیده می‌شود.

مهران و پاسخ به معمای خواب‌های پادشاه هند

یکی دیگر از چیستان‌های شاهنامه، داستان کید هندی و مهران است. در این روایت با پادشاهی در هند روبه‌رو می‌شویم که کید نام دارد. کید پادشاهی است که به دانش و خرد علاقه دارد و برخلاف بسیاری از پادشاهان، تنها به جنگ و کشورگشایی فکر نمی‌کند؛ بلکه برای دانشمندان و خردمندان ارزش زیادی قائل است.

کید در ده شب پیاپی خواب‌هایی عجیب می‌بیند. از آنجا که خودش پادشاهی اهل دانش است، تمام دانشمندان هند را فرا می‌خواند و خواب‌هایش را برای آن‌ها تعریف می‌کند تا راز آن‌ها را آشکار کنند. اما هیچ‌کدام از دانشمندان نمی‌توانند خواب‌های او را تعبیر کنند. در این میان، یکی از دانشمندان نام مردی به نام مهران را مطرح می‌کند. مهران، مردی است که از مردم فاصله گرفته و زندگی در طبیعت را انتخاب کرده است. او با حیوانات مأنوس است، از گیاهان کوهی تغذیه می‌کند و به دلیل دانایی و شناخت عمیقش شهرت دارد.

کید که از ناتوانی دانشمندان در تعبیر خواب‌هایش شگفت‌زده شده است، تصمیم می‌گیرد شخصاً نزد مهران برود و خواب‌های خود را برای او بازگو کند. یکی از خواب‌هایی که کید برای مهران تعریف می‌کند، تصویر شهری است که تمام مردم آن نابینا هستند؛ اما هیچ‌کس از نابینایی دیگری ناراحت یا متعجب نمی‌شود. مردم همچنان خریدوفروش می‌کنند، به کارهای روزمره خود مشغول‌ هستند و زندگی عادی دارند؛ گویی نابینایی در آن شهر امری طبیعی است.

به پنجم چنان دید جانم به خواب

که شهری بدی هم به نزدیک آب

همه مردمش کور بودی به چشم

یکی را ز کوری ندیدم به خشم

ز داد و دهش وز خرید و فروخت

تو گفتی همی شارستان برفروخت

مهران در تعبیر این خواب می‌گوید که این شهر نماد جامعه‌ای است که قدرت تشخیص و شناخت حقیقت را از دست داده است. مردم نابینا هستند، اما چون همه مانند یکدیگرند، نابینایی خود را احساس نمی‌کنند و متوجه وضعیت خود نیستند. مهران، پیش‌بینی می‌کند زمانی فرا برسد که در آن نادانی ارزشمند شود، دانایان، تحقیر شوند و حتی افراد نادان مورد ستایش واقع شوند. در چنین جامعه‌ای، دانشمندان جایگاه خود را از دست می‌دهند و خرد و دانایی دیگر ارزشی نخواهند داشت.

زمانی بیاید کزان سان شود

که دانا پرستار نادان شود

بدیشان بود دانشومند خوار

درخت خردشان نیاید به بار

ستاینده مرد نادان شوند

این تعبیر، در واقع نقدی اجتماعی است. مهران تنها به توصیف یک خواب نمی‌پردازد، بلکه از جامعه‌ای سخن می‌گوید که قدرت تشخیص درست و نادرست و دانایی و نادانی را از دست داده است.

شهری از نابینایان و اسبی که سیر نمی‌شود؛ روایتی از چیستان‌های شاهنامه

یکی دیگر از خواب‌هایی که کید می‌بیند، درباره اسبی عجیب با دو سر و دو دهان است. او اسبی را در خواب می‌بیند که دو سر و دو دهان دارد و با وجود داشتن دو دهان، همچنان در حال خوردن است و به نظر نمی‌رسد هیچ‌گاه سیر شود.

چو نیمی ز هفتم شب اندر گذشت

جهنده یکی باره دیدم به دشت

دو پا و دو دست و دو سر داشتی

به دندان گیا نیز بگذاشتی

چران داشتی از دو رویه دهن

نبد بر تنش جای بیرون شدن

مهران این اسب را نماد انسان‌های زیاده‌خواه و حریصی می‌داند که هرچه به دست می‌آورند، باز هم احساس کمبود می‌کنند. چنین افرادی تنها به فکر منافع خود هستند و نه به نیازمندان توجهی دارند و نه برای دانشمندان و اهل معرفت ارزشی قائل‌اند. دو سر و دو دهان اسب، تصویری از حرص و زیاده‌خواهی است؛ انسانی که هرچه بیشتر به دست می‌آورد، خواسته‌هایش نیز بیشتر می‌شود و هیچ‌گاه به رضایت و سیری نمی‌رسد.

زمانی بیاید که مردم به چیز

شود شاد و سیری نیابند نیز

نه درویش یابد ازو بهره‌ای

نه دانش‌پژوهی و نه شهره‌ای

جز از خویشتن را نخواهند بس

کسی را نباشند فریادرس

این اسب نماد انسان‌هایی است که هرچه بیشتر به دست می‌آورند، باز هم راضی نمی‌شوند. آن‌ها فقط به فکر خودشان هستند و نه به فقرا کمک می‌کنند و نه به دانشمندان و اهل معرفت توجهی دارند. پیام این بخش روشن است: حرص انسان را سیر نمی‌کند؛ بلکه هرچه بیشتر داشته باشد، بیشتر می‌خواهد.

چیستان‌های شاهنامه نشان می‌دهند که فردوسی در کنار روایت جنگ‌ها، پهلوانی‌ها و ماجراهای عاشقانه، به خرد، دانش و قدرت اندیشه نیز توجه ویژه‌ای داشته است. در داستان زال، چیستان‌ها وسیله‌ای برای سنجش شایستگی و دانش یک پهلوان هستند. در داستان بهرام گور، پرسش‌های فرستاده قیصر فرصتی برای نمایش توانایی علمی و فکری دانایان دربار ایران فراهم می‌کنند. در داستان کید هندی و مهران نیز خواب‌ها و تعبیرهای آن‌ها به بستری برای بیان دیدگاه‌هایی درباره جامعه، نادانی و زیاده‌خواهی انسان تبدیل می‌شوند.

چیستان در شاهنامه فقط یک سرگرمی یا بازی ذهنی نیست؛ گاهی آزمونی برای اثبات شایستگی است، گاهی وسیله‌ای برای نمایش برتری دانش یک سرزمین و گاهی راهی برای بیان مفاهیم عمیق انسانی و اجتماعی. در این روایت‌ها، فردوسی بارها یادآوری می‌کند که قدرت واقعی تنها در شمشیر و سپاه خلاصه نمی‌شود و خرد و دانش نیز می‌توانند سرنوشت انسان‌ها و حتی حکومت‌ها را تغییر دهند. شاید یکی از بهترین جنبه‌های شاهنامه همین باشد که در کنار داستان‌های پهلوانی و نبردها، روایت‌هایی از آزمون خرد، شناخت جهان و تأمل درباره زندگی و مرگ نیز در آن وجود دارد؛ روایت‌هایی که نشان می‌دهند در جهان فردوسی، گاهی پاسخ درست به یک چیستان می‌تواند به اندازه پیروزی در یک جنگ، ارزشمند باشد.

دبیرسرویس: #میثم_عربی

قم پرس منتظر دریافت اخبار و پیام های هموطنان عزیز می باشد.

دیدگاه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید